تبليغاتX
دریا

دریا

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست...تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

معنی روان شناختی گل ها و گیاهان!

سلام

این از سری مطالب صاحب قبلی این وبلاگه که من دلم سوخت! و به خاطر داداشی میذارمش اما یک روز  این جا میشه اون شکلی که من می خوام...

گل ميخک قرمز : شرمساری و خجالت

گل آرمایلیس سا گلی از تیره نرگس ها : زیبایی با شکوه 

گل شقایق : امید و آرزو

گل بنفشه کبود : وفاداری

گل رزشرابی : زیبایی ناخود آگاه خدادادی

گل آلاله : افکار بچه گانه و ساده لوحانه

گل رز سفید رنگ زمستانی : آسودگی خیال و رهایی از نگرانی

گل داوودی : شادی و سرخوشی در سنین کهنسالی

گل زعفران : بدرفتاری و خشونت ممنوع!

گل محمدی : سرزندگی و طراوت

گل قاصدک : پیش گویی در علاقه

گل نسترن جنگلی : دلخوشی ای که مایه دردسر و مزاحمت باشد

گل فندق : آشتی و سازش

گل یا گیاه فراموشم مکن با گلهای آبی رنگ کوچک : علاقه واقعی و از صمیم قلب

گل رز قرمز : زیبایی

گل نرگس زرد : جوانمردی و احترام به بانوان

گیاه راج : آیا من فراموش شده ام؟

گل و گیاهان شهدار : عاطفه مثبت و علاقه مندی

گل یاسمن : تعلق خاطر و دلبستگی

گل زنبق : من پیغامی دارم

گل پیچک (پایتال): ازدواج

گل ارکیده : همیشه در کنارم بمان

گل یا گیاه کاهو : بی عاطفگی و بی رحمی

گل نیلوفر آبی : علاقه از دست رفته

گل همیشه بهار : افکار پلید

گیاه دارواش : من مشکلات را پشت سر گذاشته ام

غنچه پیوندی گل رز سرخ : ابراز علاقه

گل بنفشه فرنگی : طرز فکر

گل جعفری : دانش و اطلاعات مفید و سودمند

شکوفه هلو : من به  تو علاقه مندم

گل میخک صورتی : محبت زنانه

گل صد تومانی : شرم و حیا

گل رز وحشی : علاقه قلبی شدید

گل یاس : احساسات پاک قلبی

گل خشخاش : مایه دلخوشی و تسلی خاطر

گل لاله قرمز : برای محبت و دوستی

گل ریواس : پند و اندرز

گل رزماری : حضور تو به من نیرویی تازه می بخشد

گل خشخاش قرمز : ولخرجی و دست دلبازی بیش از اندازه

گل رز بی خار : با یک نظر علاقه مند شدن

گل شلغم : نوعی دوستی و سعه صدر

گل رزکوهی : مرا زیبا خطاب کن

غنچه گل رز سفید : قلبی غافل و ناآگاه از محبت

گل میخک زرد : ابراز ندامت و بیزاری

گل داوودی زرد : محبت و هیجان

گل رز وحشی زرد با برگ های معطر : کاهش میزان علاقه

گل آهاری : تفکر درباره دوستان غایب

گل سوسن وحشی و گل سرخس با هم : مجذوب مهربانی دیگری شدن

گل میخک و مینای سفید با هم : خصوصیات منحصر به فرد اخلاقی دیگری را تحسین کردن

غنچه گل رز سرخ پیوندی و گل مُورد با هم : اعتراف به علاقه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:22 PM  توسط دریا  | 

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را

باید جشن گرفت...

 بیا ای دل کمی وارونه گردیم ، برای هم بیا دیوونه گردیم ، شب یلدا شده نزدیک ای دوست

، برای هم بیا هندونه گردیم !

 شب یلدا مبارک...

 هندونه شب یلدا...بفرمااااااااااااایید!

البته باید یه چیزی رو عرض کنم...

این وبلاگ تا پست قبلی متعلق به برادرم بود و حالا بنده به شیوه ی "کش رفتن" غیر مسلحانه! به جیبش زدم...

این اولین پستیه که من می نویسم! تو این وبلاگ...

فعلا یا علی 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 6:3 PM  توسط دریا  | 

زورق

گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که می خواهی.
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری،
زورقی که هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که ناآرام باشی يا متلاطم باشد
دريايی که درآن مي راني


ترجمه احمدشاملو
از کتاب همچون کوچه ای بی انتها
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:48 AM  توسط دریا  | 

فراتر از لحظات

وسوسه لحظات بر تمرکز ما می تواند نیرومند باشد. برای غلبه بر آن از خود بپرسیم که در آینده چه چیزی آنقدر نیرومند است که بتواند جهت زندگی مارا در زمان حال بسوی خود تعیین کند؟
دنیا اطراف پر از انحراف دهنده ها می باشد. در این زندگی که مملو از وسوسه ها است.چه چیزی تمرکز ما را ثابت نگه می دارد؟ ما چگونه نظم ذهن خود را حفظ می کنیم؟ چه آرزوی بزرگی می تواند ما را از اسیری انحرافات پوچ در لحظات آزاد کند؟
ما باید هدفی فراتر از وسوسه لحظات بوجود آوریم. کیفیت سفر زندگی به این بستگی دارد که مقصد ما چقدر برای ما ضرورت دارد. زندگی در لحظات تنها راه انجام کارهاست، ولی زندگی بخاطر لحظات ما را دائماً در جا می چرخاند و به جایی نمی رساند.
مقصد ما کجاست و چقدر آن را ضروری ساخته ایم؟
اینکه دائماً منحرف و از مسیر خارج می شویم، می تواند نمایانگر این باشد که رویای ما احتیاج به منطقی تر شدن و همزمان بزرگتر شدن دارد. اهداف خود را تا اندازه ای بزرگ کنیم که ضروری شده و تا حد کافی معنی دار باشند، تا ما را بتدریج و مدام بطرف خود بکشانند.
ما سازنده آینده خود هستیم و زمانی که آن را با اعمال و افکار امروز خود با ارزش و محترم می شماریم. آن نیز متقابله سازنده و درخشان خواهد شد.

از این نویسنده : Bks1351@hotmail.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:18 AM  توسط دریا  | 

بازگشت

سلام
ببخشید اگه یه مدتی نبودم
درگیر کارهای دانشگاه بودم

باز در خدمتم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:17 AM  توسط دریا  | 

شـکـلات

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. دید که مرا می شناسد. خندیدم. گفت : «دوستیم؟» گفتم : «دوست دوست» گفت : «تا کجا؟» گفتم : «دوستی که «تا» ندارد.» گفت : «تا مرگ!» خندیدمو گفتم : «من گه گفتم تا ندارد!» گفت : «باشد، تا پس از مرگ!» گفتم : «نه،نه،نه تا ندارد.» گفت : «قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم دوستیم، تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم. گفتم : «تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار. اصلاً یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. اما من اصلاً نمی گذارم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد، می دانستم. او می خواست حتماً دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید.

***

گفت :« بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم.» گفتم : «باشد. تو بگذار.» گفت : «شکلات. هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من. باشد؟» گفتم : «باشد.»

هر بار یک شکلات می گذاشتیم توی دستش او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم. دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم. می گفت :«شکمو! تو دوست شکمویی هستی.» و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم : «بخورش!» می گفت : «تمام می شود. می خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند.»

صندوقـش پر از شـکلات شده بود. هیـچ کدامـش را نمی خـورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم :«اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟ گفـت : «مواظب شان هستم». می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم : «نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد.»

***

یک سال، دو سال، چهارسال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها. می گوید : «من می روم اما زود بر نمی گردم.» من می دانم، می رود و بر نمی گردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم : «این برای خوردن.» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : «این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت.» یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش، هر دو را خورد. خندیدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. می دانستم دوستی او «تا » دارد. مثل همیشه، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 6:28 PM  توسط دریا  | 

يا امام حسين(ع)

بوسه خون بر شمشير تسليت باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 1:6 PM  توسط دریا  | 

گفتگو با خداوند

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.

 

خدا پرسید : «پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟»

من در پاسخش گفتم : «اگر وقت دارید».

خدا خندید : «وقت من بی نهایت است... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟»

پرسیدم : « چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟»

خدا پاسخ داد : «کودکی شان.

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، و بعد دوباره از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند.

اینکه آنها سلامتی را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرد و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال، زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.»

دست های خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم : «به عنوان یک پدر» می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت : «بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند، و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.»

من با خضوع گفتم : «از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم. اما چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟»

 

خداوند لبخند زد و گفت :

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم».

«همیشه»

                                                                                              

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 12:27 PM  توسط دریا  | 

از موقعیتی که در آن هستیم لذت ببریم

هیچ چیزی وجود ندارد که ذاتاً و به خودی خود، لذت بخش باشد. مواردی هستند که کسی از آنها لذت می برد ولی شخصی دیگر آن موارد را حقیر و ناچیز می شمارد. احساس رضایت نتیجه تلقی و برداشتهای شخصی خود ما است و از قابلیتهای خودمان ناشی می شود.

بسیاری از مردم همیشه در جستجوی لذتهای ناچیز و باطل، درون برخی فعالیتها و روابط لذت بخش هستند. یک خط مشی و برنامه ریزی موفق، قادر است بیش از هر چیز دیگر، جستجوی بیهوده به دنبال لذت جویی را متوقف کرده و در عوض، یک احساس رضایت را به دنبال داشته باشد.

ما باید در هر کجا و مشغول به هر کاری که باشیم راهی برای پرمعنی کردن آن فعالیت پیدا کنیم. در واقع قدرت بهره بردن و راضی بودن در وجود خود ما است.

مطمئناً آرزوی داشتن بزرگترین و بهترین چیزها ارزشمند است، اما خودمان را با این فکر که ممکن است آنها با خودشان لذت واقعی برای ما به ارمغان بیاورند، دست نیاندازیم و دلخوش نکنیم.

شاید موقعیت فعلی که در آن قرار دایم، انتخاب خود ما نباشد و ارزشمند است اگر در صدد کسب موقعیت دیگری باشیم. اما فعلاً بهتر است که از همین موقعیتی که در آن قرار داریم. لذت کافی ببریم. همین روش باعث خواهد شد که در مسیر و جریان دستیابی به موقعیتی که آرزویش را داریم، قرار بگیریم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 4:8 PM  توسط دریا  | 

احساس ها

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند.

دانایی به همه گفت :«هر چه زودتر این جزیره را ترک کنین زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید».

تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاورها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، «عشق» هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.

«عشق» سریعاً برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و «وحشت» زندانی شده بودند توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای «عشق» نماند. قایق رفت و «عشق»تنها در جزیره ماند.

جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و «عشق» تازیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسـید زیـرا «ترس» جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در هـمان نـزدیـکی ها، قـایق دوسـتش «پولداری» را دیـد و گفت : « «پولداری» عزیز، به من کمک کن».

«پولداری» گفت : «متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد»!

«عشق» رو به سوی قایق «غرور» کرد و گفت : «مرا نجات می دهی؟»

غرور پاسخ داد : «هرگز تو خیسی و مرا خیس می کنی»

«عشق» رو به سوی «غم» کرد و گفت : «ای غم عزیز، مرا نجات بده».

اما «غم» گفت : «متاسفم «عشق» عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده»!

در این بین «خوشگذارنی» و «بیکاری» از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست!

از دور «شهوت» را دید و به او گفت : «شهوت عزیز، من را نجات میدی؟»

شهوت پاسخ داد : «هرگز ... برو به درک... سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری!  ... حالا بیام نجاتت بدم؟!!

«عشق» که نمی توانست «ناامید» باشه، رو به سوی خدا کرد و گفت : «خدایا... منو نجات بده»

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد : «نگران نباش من دارم کمکت می آیم».

عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد.

پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق «دانایی» یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد، زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود.

«عشق» برخاست. به «دانایی» سلام کرد و از او تشکر نمود.

«دانایی» پاسخ سلامش را داد و گفت : «من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم». «شجاعت» هم که قایقش دور از من بود نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری.

«عشق» با تعجب گفت : «پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من آد؟»

«دانایی» گفت : «او زمان بود».

«عشق» با تعجب گفت : «زمان؟»!!

«دانایی» لبخندی زد و پاسخ داد : «بله»، «زمان» ...

 

چون این فقط «زمان» است که لیاقتش را دارد تا بفهمد

که «عشق» چقدر بزرگ است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 3:3 PM  توسط دریا  |